زمان چیز عجیبیه
انگار بعضی نگاه ها
بعضی حس و حالها
و بعضی از نایابترین های ممکن رو
توی خودش حبس میکنه
زمان میگذره و اون حالهای خوش و تکرارنشدنی
توی همون قفسشون باقی میمونند
...آخه به زمان و لحظه ی خودشون قفل شدن...
جسمت وصله ی زمان شده و هِی به جلو کشیده میشه
ولی قلبت تو بعضی از لحظه ها جا میمونه
و از جسمت دورتر میشه
آدم ها به این حالها میگن دلتنگی
تو دلت برای قلبی تنگ شده
که لای میله های یه قفس از بهترین لحظاتت گیر کرده
و با تو خییییلی فاصله داره...
خدا هیشکیو دچار دلتنگی نکنه
#آیه
پ.ن:مورد داشتیم طرف از دلتنگی دچار خفگی شده و مُرده :(
پ.ن 2: به هیچ وجه مخاطب خاص نداره...داشتم برا یکی نظر میزاشتم که یهو دیدم اینارو نوشتم...منم کات کردم تو وبلاگم
...
و نهال میگوید
به زمان دل نبند که اگر روزی قوری ات را هزار تکه کرد
محتاج بندزنی نشوی که دستان زخمی اش را یک عمر برایت بار منت کند
به زمان دل نبند
بندزنی را یادبگیر
پ.ن1: اسم قوری گل قرمزی از این متن اومده
پ.ن2: گفته بودم با نهال کوچک دیگه جایی مطلب نمیزارم
ولی باور کن نمیتونم ازش جدا بشم
راستی "بندزن" به کسی گفته میشه که چینی های شکسته را درست میکرده

عادت های نامطلوب درست مثل گرداب میمونن
اگه حتی یکبارهم واردشون بشی ، اونم به بهونه ی "همین یه بار"
توی اون مرداب گیر میکنی و دائما داخلش فرو میری...
مراقب نَفست باش که با عادتهای اشتباهت توی مرداب گیر نکنن
پ.ن عکس: وااای دلم ضعف رف
جلو استادم نشستم
دیر هم رسیدم
ولی جوابا رو میدم
وبلاگ گردی هم میکنم
خخخخخ
نیازمندِ یک گِرَم هوای تازه
برای ادامه دادن هستیم
با حقوق و مزایای کافی...
دیوانه کنندس...
پیش یه عالمه رشته انسانی باشی و بخوای درباره ی وراثت حرف بزنی
و سعی کنی قانعشون کنی و اونا همچنان چرت و پرت بگن
#اَی_خِداع
هرچی از طرفت توقع داری مسلماً اونم از تو توقع داره
نمیدونم کجای این جمله غیرقابل فهمه که نمیفهمیش!!! 
ایشششش

چه اوضاع نصف شب داغونه
تقریبا همه ی
عاشقا
ریختن تو بلاگفا.... 
!
به هر کسی نزدیک بشم
به ادمهایی که شکست عشقی خوردن نزدیک نمیشم
اونا تو مرحله ی خطرناکی ان ![]()
و معلوم نیست که چه موقع قبول کنن که عشق قبلیشون
رو از دست دادن و تموم شده
ممکنه هرکسی که بهشون نزدیک بشه , طعمه ی انتقامشون بشه
یا وسیله ی دل خنکی شون بشه
یا هرچیز دیگه
![]()
از کنار این آدمها با احتیاط عبور کنید ![]()
![]()
بی گناه از من جدایی میکند
![]()
اخه کدوم نامردی ایدی منو ودزید :////
کدوم نامردی منو از نهال بیستم جدا کرد... :-(
اه
اه
چرا اخه...این همه ایدی
صاف باید نهال منو بدزدی
آآآه ای روزگار چه بگویم از این همه درد و رنج که میکشم...
پ.ن عکس: البته این دزد ، نامرد نیست
از اینکه من با خدا دردودل میکنم
ولی درست و حسابی نماز نمیخونم
خیلی اعصابم خورد بود
کتاب سیری در ترییت اسلامی رو باز کردم که همینجوری بخونمش...اخه از کنکور به بعدم میزان مطالعه کتابهای غیردرسی ام خیلی اومده پایین و دارم تلاش میکنم تا مطالعه ی روزانه ام بره بالا
خلاصه همینجوری بازش کردم و همچنان از رفتار اشتباهم با خدا ناراحت بودم
صفحه ای که باز شدم باعث تعجب و تفکرم شد:
آن که باید پذیرای تربیت و هدایت شود "خود انسان" است و مادامی که نه انسان نخواهد از اسارت ازاد شود و بخواهد در غفلت بماند , ذکر ,موعظه , نصیحت و انذار او را از غفلت خارج نمیکند
انسان باید به اراده ی خود پرده ی غفلتی که مانع ادراک و دریافت حقایق است بدرد
به بیان امیر مومنان:
میان شما و موعظت پرده ای است از غفلت
انسان باید که حجاب غفلت را بدرد تا نور تربیت بر دلش بتابد
امیرمومنان همگان را مخاطب قرار میدهد که
آیا کسی هست که قدرخویش بشناسد و برای تربیت خود به پا خیزد و دعوت مربیان الهی را لبیک گوید و به حق روی کند؟
.....
امیرمومنان مشاهده کرد که عمار یاسر تلاش میکند تا شخصی را به مقصد حق سوق دهد , درحالی که او گریزان از حق بود و بدان پشت کرده بود , پس به عمار فرمود:
رهایش کن عمار!
که او چیزی از دین برنگرفته است جز انچه به دنیا نزدیکش کند و به عمد خود را به شبهه ها درافکنده است تا ان را عذرخواه خطاهای خود گرداند
.................
وواقعا که علی (ع) راست گفت
تا وقتی که ادمها خودشون رو به کری بزنن , حرف زدن باهاشون بیفایده است
چون اونا نمیخوان که بفهمن
چون اونا نمیخوان دست از عقاید اشتباهشون بردارن و میترسن که با شنیدن و موعظه ها , این عقایدشون از هم بپاشه
اونا از تغییر میترسن
حاضرن روی صخره ی یخی درحال ذوب بیاستند ولی سوار کشتی نشن.
آدمها گاهی تو زندگیشون خسته میشن...همه چی واسشون تکراری میشه
یا گاهی اصلا چیزی نیست که بخواد تکراری بشه
یه مشت روزمرگی ان
آدمها گاهی تو روزمرگی هاشون خفه میشن و نیاز به یه هوای تازه دارن
نیاز به یه تغییر دارن
دختر جان...این تغییرات خودشون پا ندارن که بیان
این تویی که باید بری دستشون رو بگیری و به زور بکشونی شون تو زندگیت
و هر لحظه محکم نگهشون داری تا توی زندگیت ریشه بندازن و ساقه
محکم کنن و برگ باز کنن
اون وقته که برات اکسیژن میفرستن
به پاس زحمتهات...به پاس تلاشهات برای نگه داشتنشون...اونا هم رایگان
هر روز و هر شب دی اکسید کربن های زندگیت رو میکشن تو خودشون
و برات اکسیژن بی منت میفرستن
واقعا که تو یه نهال کوچکی
واقعا از خیلی از آدمها بر نمیاد که درداشون رو بخورن و ازشون امید بسازن
هه!
با خودت هر روز مرور کن
"من باید حقوق داشته باشم"
میفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باید
اوووف
ایش
تو خیالاتتون از طرف حوری نسازید
سعی کنید با چشم باز و با حقیقت اونا رو بپذیرید
ازدواج نمیتونه فردی رو تغییر بده
پس جفتتون رو همونطور که هست بپذیرید ، نه اینکه برید خواستگاریش
و بعد از حرف زدن با طرف , تو دلتون بگید واه واه چه غلطا...میخواد فلان کار رو بکنه...
یا مثلا بگید بزار عقد کنیم اونوقت خودم درستش میکنم , اگه نشد هم با زور درستش میکنم
بعدشم تو ذهنتون یه حوری رویایی ازش نسازید که همه ی نیازهاتون رو براورده میکنه ,
اون ادمی که رفتید خواستگاریش و جلو روتون نشسته درواقع بازتابی از
بیست یا بیست وخورده ای سال از اتفاقاتیه که براش افتاده...پس نمیتونه
طی یک یا دوماه یا یک سال عوض بشه
و اگه میخواست عوض بشه مسلما تا الانش دست بکار میشد
پس اون ادم رو همونطور که هست با تمام ایراداتش بپذیرید

ویکی دیگه اینکه
خانوما با محدود شدن افسردگی میگیرن...اینکارو باهاشون نکنید ناموسا...
خدا همه ی انسانهارو آزاده آفریده اونوقت شما که بنده هستید , میرید
یکی دیگه رو تو بند خونه نگه میدارید؟
طبیعت یه ادم اینه که ازاد باشه , که درمعاشرت و رفت و امد باشه
هرچه قدرم که خونه رو واسش بهشت کنید , بازم کافی نیست
مثل اینه که یه زندان رو ترگل ورگل کنید , بعد بگید دیگه چه مرگته؟جا به این خوبی...مرخصی هم یکبار درماه داری دیگه...
میدونید...؟
مردونگی به غیرت بازی و تعصب دراوردن نیست
مردونگی به #انسان بودنه
انسان باشید
و مردونگی رو به بقیه یاد بدید... :-)
تا نطق و سخنرانی دیگه خدانگهدارتون
ولی جدی جدی یه بارم که شده به حرفام فکر کنید
دروغه؟
میفهمی؟
دختر امروز رو کمتر و آرومتر بخند
هی به خودم اینو میگفتم
اما...آخرش بازم قهقه میزدم....خخخخ
من آخر تو رو درستت میکنم دختر
الان عذاب وجدان دارم...
خوشم نمیاد که بلند بلند توی یه جمع بخندم
این یه صفت نامطلوبه
باید درست بشه
باید
دیشب داشتم به خودم میگفتم آدما خودشون خوشبختی و بدبختی شون رو میسازن
با حال و هوای خودشون
سخت میگیره و همش ناراحته
و برای بدست اوردن موفقیت تلاش میکنه....ساده میگیره و خوشه
واقعا مهم نیست که چی داری
و کجایی...
مهم اینه که با چه عینکی داری دنیا رو میبینی
آدما خودشون ، با "حالِ" خودشون ، خوش بختی رو میسازن...
الهی همیشه خوش باشین
ماه و سال و طالع بینی و چهره خوانی و شخصیت شناسی ، هیچ کدومشون نمیتونه
دقیقا بگه که طرف چه شخصیتی داره
چون که...خب اون شخص تو محیطی رشد کرده که منحصرا فقط خودش تو اون محیط
و موقعیت بوده
حتی توی یه خانواده هم همینطوره
چیزی که فرزند اول خانواده از بدو تولدش تجربه میکنه با چیزی که فرزند آخر
تجربه میکنه ، کلللی تفاوت داره
پس ، سال و ماه و طالع بینی وهمه ی اینا یه جور نسبیته و فقط میتونه نشون بده
اون طرف حول چه محور شخصیتی هست
مثالش خود من
میگن آبانی ها انتقام جو هستن
من اصصصصلا موافق این کلمه نیستم
بهتر بود بگن ، اهل جبران اند....اگه خوبی ببینن جبران میکنن و اگه بدی ببینن ، جبران میکنن
انتقام کلمه ی قشنگی نیست...فقط برای بدی ها ترجمه میشه
یا مثلا میگن اونا همیشه پیش خودشون میگن ای کاش مرد بدنیا میومدم
این دیگه دروغ محضه.
من خیلی شاکر خدام که دختر بدنیا اومدم
چون واقعا واقعا ارزش یه زن بالاست
خیلی باظرافت و زیبایی خلق شده و خدا خیلی حواسش به این مخلوق بوده و هست
و هزارتا دلیل دارم که این موجود چقدر زیبایی داره
ولی یه دختر که متولد آبانه ، ذاتا اهل کارای بزرگه
جرأت بالایی داره ، اراده ی قوی ای داره ، که این ویژگی ها باعث میشه
آزادی طلبی اش بره بالاتر از بقیه دخترا
و تنها موضوعی که منو ناراحت میکنه اینه که ای کاش آزادی من بیشتر میشد
چون واقعا شجاعت و جرأت کارهای زیادی دارم و از شکست خوردن نمیترسم
از کارهایی که بقیه میگن کلاس نداره یا حقیره , باکی ندارم و تصمیم دارم انجامشون هم بدم
چون میدونم هر کار بزرگی از یه جای کوچیک شروع میشه
پس این جمله خیلی زشته که میگن یه دختر ابانی ارزوش اینه که مرد بدنیا میومد
اون فقط استقلال و ازادی بیشتری میخواد...همین
بازم مثال دارم
مثلا میگن زنهای ابانی زیبا هستن
اما بازهم سطحی نگری بقیه این جمله رو اشتباه برداشت کردن ,
زنها همگی زیبا هستن , چون قران هم اینو گفته , هیچ وقت نگفته بعضی
از زنها رو زیبا افریدم و بعضیها رو نازیبا...
خدا گفته "همه"ی زن ها را زیبا افریدم
پس با این وجود چرا درظاهر زن های نازیبا هم هست؟
اینطور که نقض کلام خدا میشه...!!
قصه اینجاست که زنها , همگی از نظر "روحی" و درونی زیبا هستند , روح ظریف
و لطیف و زیبایی دارن که عوام این جمله رو فقط به زیبایی ظاهری خلاصه کرده و بس...
کاش همگی , یکم به موضوعات , عمقی تر نگاه میکردن
پس وقتی میگن یه دختر ابانی زیباست منظور فقط زیبایی ظاهری نیست
اونا از درون خیلی قشنگتر از بقیه دختران...و اینو به شخصه از اطرافیانم که
پیش اومده و تونستن تا حدودی منو بشناسن , شنیدم
درپناه حق
یاعلی
پ.ن عکس: همینجوری گذاشتم
زودی یه ساق دست , دستم کردم و مقنعه ام رو سرم کردم البته بماند که موهامو دیگه باز نکردم....همینجوری بافته بود....خخخخ
خلاصه که چادر به سر رفتم مغازه
یه ژله و بستنی و آرد گرفتم
تازشم خیلی شیک و مجلسی روز مرد رو به مغازه دار تبریک گفتم
اخرین باری که اقاجون کریم رو دیدم , هم سن و سال همین مغازه داره بود
فعلا برم یه چی درست کنم واسه روز بابام.... :-)
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
ازکجا آمده ام ، آمدنم بهر ِ چه بود
به کجا میروم آخر ننمائی وطنم
واقعا چرا؟
چرا خیلی از آدم ها خدا رو توی ناراحتی هاشون پیدا می کنند و توی شادی هاشون گم می کنن؟
خدای روزای سختی که همون خدای روزای آسونی عه !
اما خب داستان اونجاست که آدم روزای سختی ، همون آدم روزای آسونی نیست...
و خداوند انسان را فراموشکار آفرید تا او را مورد آزمایش قرار دهد.
خدایا شکرت
واقعا شکرت
خیلی خیلی ممنونتم
سه سال پیش در به در دنبال نسخه ای از خودم بودم که دیروز ناگهانی متوجه شدم.دارم همون نسخه رو روخوانی میکنم
شکرت خدایا
شکر
به نظر خیلیا شاید مسخره به نظر برسه
اما اون سالها من دنبال نسخه ای از کودکی خودم میگشتم...البته با کمی تفاوت جزیی
هی خودمو انالیز میکردم تا بلکه طرز فکر و رفتار بچگیم رو پیدا کنم
و دیروز متوجه شدم که با گذشت زمان و تلاشهام بلاخره تونستم همون ادم بشم
شاد و پرانرژی و مثبت اندیش
امیدوار و پرتلاش
حدیثه ی واقعی
شدم خود خودم
با این تفاوت که دیگه نمیخوام خیلی زیاد درونگرا باشم
خدایا شکرت...خیلی دوستت دارم
تو به من کمک کردی تا بتونم خودم رو اصلاح کنم و از صفتهای نامطلوبم دوری کنم
بعد از چندسال تو خودم بودن و گم کردن خودم بلاخره تونستم
و چندین ماهه که دارم "خداروشکر" به اون آدمی که مدنظرمه نزدیک میشم
تو رفتار و کلامم داره نشون میده که خلقت تکلیفی ام حداقل برای خودم رضایت بخشه
خدایا
مرسی
اولین نوشته آیه کوچولو
البته دیگه نمیتونم بنویسم
شایدم دیگه نمیخوام
راستش حوصلشو ندارم
بدون نهال هیچی مزه نداره
بیشتر دلم وویز میخواد
اما اونم متن میخواد....خخخخ
باید سر فرصت نهال رو برگردونم و برای نهال و آیه یه مرز بزارم...بلکه تکلیف کارام معلوم شه
شاید مسخره به نظر برسه...اما خب منم و همین "خودم"ها...ادما حتی اگه بهترین دوستاهم داشته باشن نمیتونن حرفای دلشون رو بگن...مجبور میشن برای اون "خود"درونی شون بگن , حرف بزنن و درد و دل کنن و راه چاره پیدا کنن...به هرحال , نهال شده واقعا بخشی از وجودم که فکر میکردم میتونم از خودم جداش کنم , اما شده مثل اسم خودم...نمیشه ازش جداشد...اون درست وقتی اومد تو زندگیم که من برای زندگی خودم تعریفی پیدا کردم و خودم رو پیدا کردم
یه جورایی درست نقطه ی عطف زندگیم بود
درواقع همین یه اسم ساده بهم کمک کرد تا خودم را پیدا کنم...اون همیشه کنارم بود...درسته خدا هم همیشه کنارمه و خدا همیشه ی همیشه ازم مراقبت میکنه...مثل این ماه اخیر که سه بار جونم رو نجات داد و من هنوزم تو حیرت اون روزم که سیب زمینی پوست میکندم و فقط با چند درجه جونم رو نجات داد و هنوزم تو کف حواس خدا موندم که چطور با اینهمه بی نمکی من اون انقدر بامن مهربونه و پای همه حرفا و کارام هست...اوووف چقدر شاخه ب شاخه شدم و از هر دری سخن گفتم
به هرحال...
من فقط موندم اون شروع کرده ب نوشتن یا ن
چطور بهش بگم نمیتونم بنویسم
اصن مگه باور میکنه...من...ننویسم...نتونم
جکه واسش ....شایدم فکر کنه دارم سرب سرش میزارم
باهاش برنامه چیدم
اخه چطور بگم نمیتونم...اه
حرفم چی میشه
قولم چی میشه
اه
خدایا...منو به خودم برسون...دستت درد نکنه
یعنی میخندیدم
اما خب جدیدا میخندم تا حال و احوالم به تعادل برسه
یه جورایی ضریب میزارم پشت خنده هام , تا با غصه هام موازنه بشه
و واکنش ام بشه یه واکنش موازنه شده و زندگی در جریان باشه
مثلا وقتی بلند میخندم , میخوام توجه عده ای رو به خودم جلب کنم تا
شاید کسی بیاد و باهام حرف بزنه و در ارتباط باشه
من در واقع برای جلب توجه , بلند بلند نمیخندم
این یه واکنش طبیعی بدنه , بدن میخواد منو به تعادل و توازن برسونه...
چون من تنهام , پس با این واکنشها , سعی میکنه منو از تنهایی دربیاره
و میخنده....وقتی که بین بقیه است , داعم میخنده تا بدنم رو ,روانم رو
به تعادل برسونه , چون اون توی تنهایی هاش , نمیخنده , پس باید جایی
برای تخلیه ی خودش و به تعادل رسوندنش پیدا کنه
پس جلوی بقیه , داعما لبخند میزنه
اینه که میگم , دایره المعارف هرکس , مختص خودشه و رفتارهای
هر فرد , فقط توسط دایره المعارف خودش تفسیر میشه
لطفا قضاوت نکنید...نکنیم
اخه ما خانوما تو بحث و مشاجره , اگه هرحرفی بزنیم , دقیقا حرفهاییه که
مدتها نزدیمشون و ته دلمون مونده
وقتی یه خانوم با یه اقا حرف میزنه و دعواشون میشه
اقا تا جایی که میتونه بد و بیراه میگه , حتی گاهی حرفایی میزنه که
خودشم درحالت عادی باورشون نداره
توی حرفاش , سعی میکنه طرف رو تحقیر کنه
حتی با اینحال که اونا رو چندان هم قبول نداره
و وقتی خانوم اون حرفای بد رو میشنوه , فکر میکنه اقا مثل خانم , حرفایی
که میزنه , از ته دلشه , واسه همین سخته که اقا رو ببخشه و برای خانوم
خیلی گرون تموم میشه
و اون اقا درک نمیکنه چرا خانومه بعد از چندماه هنوز نتونسته با اون حرفا
کنار بیاد
چون استدلال اقاهه اینه که :من عصبانی بودم , یه چیزی گفتم
اما خانوم میگه اینا از ته دلش بوده و واسه تبرعه کردن خودش میگه
از سر عصبانیت یه چی گفتم
اینجا بخاطر اینکه خانوم , جنس اقا رو نشناخته و درک نکرده , مقصره...درسته
ناراحت شده , اما باید بفهمه که حرفهای اقایون توی دعوا رو نباید جدی بگیره
حالا بیاییم موضوع رو برعکس کنیم
خانوم تو دعوا یه چیزی میگه که ماه ها اونو میخواسته بگه ولی نتونسته , الان
عصبانیه و خیلی راحت تر میتونه اونو بگه...وتوقع داره اقا به اون حرفا توجه کنه
اممممما.....اقا فکر میکنه خانومه مثل همه ی اقایون ,مثل خودش , صرفا از
سرعصبانیت یه چی گفته و اون رو جدی نمیگیره
و باز هم اینجا خانوم ناراحت میشه , چون اقا بهش توجه نکرده و نیازش
رو رفع نکرده
اینجا بخاطر درک نکردن و نشناختن جنس خانوم , اقا مقصره...بازهم خانوم
ناراحتتر شده و اقا باید حرفای خانوم رو جدی میگرفت
رو ندیده و هیچ دستگاه چاپی اون رو لمس نکرده
درست مثل وقتی که یه لبخند رو لبهات چشمک میزنه
هیچ دایره المعارفی توان ترجمه و تفسیر کردن اون رو نداره...مگر دایره المعارفی
که نویسنده اش خودت باشی و خواننده اش خدات ... !!
Aye...
یه نشونه ی کوچیک
که توی سایه قایم شده
ولی داره با لذت به زندگیش ادامه میده...
هر روز و هرروز دارم به اون آدم جدید که مدنظرمه نزدیک تر میشم
هی دیوار خراب میکنم
اجر میسازم
دیوار بنا میکنم
و درنهایت یه خونه ی جدید میشم روی همون زمین
تصمیم دارم یواش یواش کار بگیرم دستم
انشالله هر چه زودتر برگردیم سر خونه ی خودمون تا بتونم تصمیمهام رو عملی کنم
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
برای دایرکت به قسمت نظرات برید...خوشحال میشم دست نویسهاتون رو بخونم:)

با فنجان چایی هم میتوان مست شد