اولین نوشته آیه کوچولو
البته دیگه نمیتونم بنویسم
شایدم دیگه نمیخوام
راستش حوصلشو ندارم
بدون نهال هیچی مزه نداره
بیشتر دلم وویز میخواد
اما اونم متن میخواد....خخخخ
باید سر فرصت نهال رو برگردونم و برای نهال و آیه یه مرز بزارم...بلکه تکلیف کارام معلوم شه
شاید مسخره به نظر برسه...اما خب منم و همین "خودم"ها...ادما حتی اگه بهترین دوستاهم داشته باشن نمیتونن حرفای دلشون رو بگن...مجبور میشن برای اون "خود"درونی شون بگن , حرف بزنن و درد و دل کنن و راه چاره پیدا کنن...به هرحال , نهال شده واقعا بخشی از وجودم که فکر میکردم میتونم از خودم جداش کنم , اما شده مثل اسم خودم...نمیشه ازش جداشد...اون درست وقتی اومد تو زندگیم که من برای زندگی خودم تعریفی پیدا کردم و خودم رو پیدا کردم
یه جورایی درست نقطه ی عطف زندگیم بود
درواقع همین یه اسم ساده بهم کمک کرد تا خودم را پیدا کنم...اون همیشه کنارم بود...درسته خدا هم همیشه کنارمه و خدا همیشه ی همیشه ازم مراقبت میکنه...مثل این ماه اخیر که سه بار جونم رو نجات داد و من هنوزم تو حیرت اون روزم که سیب زمینی پوست میکندم و فقط با چند درجه جونم رو نجات داد و هنوزم تو کف حواس خدا موندم که چطور با اینهمه بی نمکی من اون انقدر بامن مهربونه و پای همه حرفا و کارام هست...اوووف چقدر شاخه ب شاخه شدم و از هر دری سخن گفتم
به هرحال...
من فقط موندم اون شروع کرده ب نوشتن یا ن
چطور بهش بگم نمیتونم بنویسم
اصن مگه باور میکنه...من...ننویسم...نتونم
جکه واسش ....شایدم فکر کنه دارم سرب سرش میزارم
باهاش برنامه چیدم
اخه چطور بگم نمیتونم...اه
حرفم چی میشه
قولم چی میشه
اه
خدایا...منو به خودم برسون...دستت درد نکنه
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
برای دایرکت به قسمت نظرات برید...خوشحال میشم دست نویسهاتون رو بخونم:)

با فنجان چایی هم میتوان مست شد