@{ آیه در سایه }@

آخرین فعالیت‌های @{ آیه در سایه }@

درباره @{ آیه در سایه }@

@{ آیه در سایه }@

قوری گل قرمزی(آیه)

نامه

پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۷
7:36

 

 

 

 

کاربران عزیز سلام...شرمنده که شما را بایک نامه وداع میگویم

بدلیل فصل امتحانات مجبور به چپاندن هول هولکی لباس هایم در چمدان شده ام

و تصمیم بر ترک موقت این خانه دارم

لکن قادر به چرخاندن وبلاگ روی کف دستم هم نیستم

دیگر چه برسد به انگشت کوچیکه

نتیجتا تا حدود تیر ماه یا همان حوالی ، یک کیلومتر جلوتر ، نزدیک به مرداد ماه ،

وبلاگ بلوکه شده و روی تمام پست ها ملحفه سفید می اندازم تا رویشان خاک نخورد

از میهمانان عزیز این وبلاگ تقاضا دارم که درصورت سر زدن به اینجا و نبود بنده ،

به سراغ آیکون "نظر بدهید" رفته...

زیر آیکون "نظر بدهید" ، کلید وبلاگم را قایم کرده ام و رویش را هم سنگ چپانده ام...

کلید را بردارید و با نظرات خود ، خاک را از اسباب و اثاثیه اینجا برهانید

 

 

قلباً از همکاری شما تشکر مینُمایَم

دوست دار شما......

صاحب خانه

قوری گل قرمزی(آیه)

او نیز یک ایرانی بود...

جمعه یازدهم خرداد ۱۳۹۷
8:46
نقل شده که اين اتفاق روز شنبه 7شهريور 93 در يکي از بانک هاي کشور اتفاق افتاده است.

اينجانب رييس بانک هستم امروز صبح در شعبه بانک من، يک شخص روستايي به همراه چهار فرزندش و همسرش وارد بانک شدند.

اين شخص هفت ماه پيش کل گله ميش خود را به قيمت 520 ميليون تومان فروخته و به حسابش در اين بانک گذاشته بود.

امروز تا در بانک باز شد به عنوان اولين مشتري وارد شد و درخواست کل پول به همراه 34ميليون سودش را از يکي از کارمندان کرد.

از آنجايي که کارمند موضوع را به اطلاع بنده به عنوان رييس رساند به ايشان گفتم آن شخص را بفرست به اتاقم.

بعد از آمدن آن شخص به او گفتم در بانک بيشتر از 110 ميليون پول نيست اين را بگير مابقي را چک يا حواله بين بانکي به شما ميدهم و از بانک هاي ديگر پول خود را برداشت کن.

ناگهان با بد اخلاقي او مواجه شدم و گفت همان طور که پول را نقد دادم الانم نقد ميخام (ضمنا بنده خدا 56 سال سن داشت و بي سواد بود و پولش هم بدون کارت در دفترچه داشت) او به بنده گفت بايد پول را برام فراهم کني و چهار پسرش هم اصرار ميکردن و هرچه به آنها گفتم کارت ميدهم و... بي فايده بود.

بعد از گذشت يک ساعت مجبور شدم در بانک را ببندم و اعلام تعطيلي کنم و سه تا از کارمندان را جهت گرفتن پول به بانک هاي کشاورزي مجاور فرستادم و هر کدام بعد از نيم ساعت کلا با 300 ميليون تومان آمدند که با پول داخل بانک ميشد 410 ميليون تومان واين بار مبلغ 154 ميليون ديگر را از دو بانک ملي و پاسارگاد قرض گرفتم.

وقتي از کامپيوتر بانک کل مبلغ 554 ميليون کم کردم از تهران بانک اصلي کشاورزي و ده دقيقه بعد از طرف بانک مرکزي زنگ زدند (گفتند شايد بنده اشتباه کردم يا قصد اختلاس يا خروج از کشور را دارم) که نيم ساعتي نگذشته بود که ماموران اطلاعات در بانک بنده حاضر شدند و از نزديک موضوع را بررسي کردند.

شخص مذکور نيز از پسرانش خواست کل مبلغ 554 ميليون را بشمارند به محض باز شدن در کيسه هاي پول او ادعا نمود ايران چک ها خيلي هاشون تقلبي هستند و فقط پول ميخواهم.

از آنجايکه نزديک 200 ميليون ايران چک بود آنها را شخصا برداشتم و به بانک ملت و تجارت رفتم و با پول نقد معاوضه کرده و برگشتم آنها را به شخص روستايي که عشاير هم بود دادم

و از آنها درخواست کردم با دستگاه پول شمار پول ها را شمارش کنند و اين تنها درخواستي بود که مورد قبول واقع شد.

ازساعت11که پول جور شد تا ساعت سه شمارش کردند.

بعد از آنها پرسيدم پول را براي چه ميخواهيد؟
آن شخص گفت ما ميخواهيم پاييز و زمستان را به خاطر سرماي اين شهر به ايذه در خوزستان کوچ کنيم و پولم را ميخواهم در بانک کشاورزي آن شهر بگذارم و آمدم ببينم اول اينکه پولم کامل باشد و دوم اينکه تا آخر شهريور که موقع کوچ است پولم آماده باشد.

الان پول درسته دوباره بگذاريد توي حسابم که موقع کوچ آن را ببرم!!!!
به علت سردرد خودم و کارمندان بانک به همه دو روز مرخصي دادم.

((گفته ميشه اين خبر از شبکه استاني هم پخش شده ))

قوری گل قرمزی(آیه)

خدا

شنبه پنجم خرداد ۱۳۹۷
9:31
خدا ...اسمی سه حرفی که حرف نداشت! ندارد
میگویم حرف ندارد چرا که قابل توصیف نیست برایم، شاید اگر من جای او بودم هیچ وقت و هیچ وقت چنین بنده ای را نمی بخشیدم... بخاطر طرز فکرش! بخاطر چاخان هایش که مو لای درزش نمیرفت...بخاطر یکی بخوان یکی نخوان های نمازش!
خدا هرروز و هر لحظه اینها را می دید ...ولی نمی دید!

چشم پوشی می کرد و میگذشت

درست مثل یک مادر...
درست مثل یک عاشق! همیشه خوبی هایم را دید!
همیشه به من امیدوار بود...حتی زمانی که من از او ناامید می شدم!! حتی زمانی که به او می گفتم:شما؟؟
او بی نظیر بود...هست...و میدانم همیشه خواهد بود
همیشه وقتی پایم به سنگ ریزه های گناهانم گیر می کرد و با سربه زمین می خوردم دقیقا سه میلی متری زمین دستش را دور کمرم حلقه میکرد و مرا میگرفت.

منکه تاان لحظه سقوط را پرواز می پنداشتم عصبانی از دستش سرش فریاد میکشیدم...با او قهر میکردم و نمی دانستم که او خیرخواه من است..
همیشه کارش همین بود...درست سربزنگاه بجای اینکه مچم را بگیرد , دستم را میگرفت

و دقیقا همین باعث شد تا عاشقش شوم :)

 

#آیه

 

  • سلام به وبلاگ من خوش آمدین

  • برای دایرکت به قسمت نظرات برید...خوشحال میشم دست نویسهاتون رو بخونم:)

  • با فنجان چایی هم میتوان مست شد

@{ آیه در سایه }@

با ما به از این باش که با خلق جهانی :-)


پُر سَروصِداتَرین بَچه ی کوچِه ام

کِ دَمِ ظُهر ٬ تَک و تَنها ٬ توپ بِ دیوٰار میکوبَد

وَ هیچ کَس نِمیفَهمَد تَنها رَفیقَش هَمان توپی اَست

کِ هَمه میخواهَند تِکه پارِه اَش کُنَند

#نهال_کوچک