زمان چیز عجیبی است
گاهی خاطره ای میسازد
و گاهی برایش فراموشی می آورد
گاهی دستان زیبای مادربزرگ را پر چین و چروک میکند
وگاهی از او قاب عکسی میسازد با یک ربان مشکی!
گاهی لبخند دخترک 16ساله را نگران میکند
و گاهی از آن اشک میسازد!
و گه گاهی هم گونه هایش را خیس میکند
گاهی فریاد شادی اش را به سکوت میکشاند
و گاهی نگاهش ، را چشمانش را تَرکِش باران میکند!
وگاهی هم تصورات آسمانی اش را زاغه نشین میکند
هّ...! گاهی فرصتی میدهد برای شناختن اطرافیانش
و اطرافیانش را دشمن میسازد برایش
و این دخترک را بی دفاع و بی سنگر ضعیف میسازد
بله این زمان چیز عجیبی است
گاهی قوری گل قرمزی مادربزرگ را هزار تکه می کند
و گاهی در اوج نا امیدی برایش هزاران بندزن می آورد
و نهال میگوید
به زمان دل نبند که اگر روزی قوری ات را هزار تکه کرد
محتاج بندزنی نشوی که دستان زخمی اش را یک عمر برایت بار منت کند
به زمان دل نبند
بندزنی را یادبگیر
#نهال_کوچک
این متن وویز هم داره
البته این متن کلی جا برای خوب شدن داره...قبول دارم اینو
این متن رو وقتی 17 سالم بود نوشتم
پ.ن: پاپتی جون اینم از اون نوشته ها که گفتی قلمت باید درد داشته باشه
البته این زیاد قوی نیست
بازم نظرتو بگو
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
برای دایرکت به قسمت نظرات برید...خوشحال میشم دست نویسهاتون رو بخونم:)

با فنجان چایی هم میتوان مست شد