چشم پوشی می کرد و میگذشت
درست مثل یک مادر...
درست مثل یک عاشق! همیشه خوبی هایم را دید!
همیشه به من امیدوار بود...حتی زمانی که من از او ناامید می شدم!! حتی زمانی که به او می گفتم:شما؟؟
او بی نظیر بود...هست...و میدانم همیشه خواهد بود
همیشه وقتی پایم به سنگ ریزه های گناهانم گیر می کرد و با سربه زمین می خوردم دقیقا سه میلی متری زمین دستش را دور کمرم حلقه میکرد و مرا میگرفت.
منکه تاان لحظه سقوط را پرواز می پنداشتم عصبانی از دستش سرش فریاد میکشیدم...با او قهر میکردم و نمی دانستم که او خیرخواه من است..
همیشه کارش همین بود...درست سربزنگاه بجای اینکه مچم را بگیرد , دستم را میگرفت
و دقیقا همین باعث شد تا عاشقش شوم :)
#آیه
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
برای دایرکت به قسمت نظرات برید...خوشحال میشم دست نویسهاتون رو بخونم:)

با فنجان چایی هم میتوان مست شد